وب نامه مطهر
مقالات و سروده ها و روزنوشت ها و معرفی آثار

اصرار بر تداوم توسعه نیافتگی !  

#شفیعی_مطهر

ميكادو، امپراتور ژاپن با ناصر‌الدين‌شاه قاجار همزمان مي‌زيستند و هر دو به اروپا سفر كردند.
در آن زمان وضع هر دو كشور ايران و ژاپن يكسان بود. در آغاز حكومت «مي جي» (همزمان امير‌كبير) در ژاپن فقط 4 درصد مردم سواد داشتند.
ناصرالدين‌شاه وقتي پيشرفت‌هاي اروپا را ديد، گفت:
 ما هرگز به پاي اروپا نمي‌رسيم! فقط بايد كاري كنيم كه مردم ما نفهمند در آن طرف درياها چه خبر است!!

ولی ميكادو بعد از مشاهده پيشرفت‌هاي اروپا، گفت:

ما با دو عنصر قناعت و ثبات كار بايد خود را به پاي اروپا برسانيم.

البته شاهان قاجار هم بيكار نبوده‌اند. فعاليت‌هاي پربركتي داشته‌اند؛ از جمله: فتحعلي شاه قاجار در حرمسرا 158 زن داشته، كه از آنان 60 پسر و 48 دختر داشت. در موقع مرگ از او 57 پسر و 46 دختر و 296 نوه پسري و 293 نوه دختري باقي ماند.

حاکمان هر کشور تبلور برآیند شخصیت مردم آن کشور هستند!

به دیگر سخن مردم هر جامعه ای شایسته همان فرمانروایانی هستند که بر آنان فرمان می رانند!

إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّىٰ يُغَيِّروا ما بِأَنفُسِهِم

خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملّتی) را تغییر نمی‌دهد مگر آن که آنان آنچه را در خودشان است، تغییر دهند!

ما ملت نه خالق «ناصرالدین شاه» ها هستیم و نه «امیرکبیر»ها؛ اما واقعیت های تاریخی می گوید ما استعداد و شایستگی تحمل 50 سال سلطنت مستبدانه ناصرالدین شاه را داشتیم، ولی ظرفیت سه سال اصلاح طلبی امیرکبیر را نداشتیم!

...و این است سرنوشت تکراری ما ! 150 سال است بر روی خط محیط دایره افتان و خیزان راه می پوییم و هر چه تندتر بدویم،زودتر به نقطه اغاز می رسیم!

 

بیشتر بخوانید در کانال زیر:

 

گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar




نوشته شدهدو شنبه 8 شهريور 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

 #دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب(368) 


« باریکی راه » و « تاریکی پگاه »

 Картинки по запросу

من هر گاه در « سیر زندگی » و « مسیر ارزندگی »

 لحظاتی را « بسیار تاریک » 

و راه پیش روی را « بسی باریک » احساس می کردم؛

یقین می دانستم كه خداوند در « خزانه گزینش » و « عکاسخانه آفرینش »

دارد « زيباترين تصوير » و « والاترین تقدیر » را از شخصيتم مي سازد ؛ 

زيرا زيباترين عكس ها را در تاريكي ظاهر مي كنند.

 بنابراین نه از « باریکی راه » باید ترسید و نه از « تاریکی پگاه ».

 تکامل، « رویشگاهی » است که در آن « نو به نو » باید« رویید»

 و « راهی » است که پیوسته « رو به جلو » باید « پویید »!

نه « سختی سنگ » و نه « لَختی درنگ » !

 

#شفیعی_مطهر

 ------------------------------- 

خزانه : گنجینه،گنج خانه

تقدیر : سرنوشت

لَختی : اندکی ،کمی ،مقداری،بخشی

 

بیشتر بخوانید در کانال زیر:

گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar

 




نوشته شدهدو شنبه 8 شهريور 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

پرستوهای پرافروخته !

 

 

                 ( یادی از شهیدان رجایی و باهنر)

 #شفیعی_مطهر

Image result

« ...من چندین ماه با یک زیر پیراهن در یک سلول نمناک و بدون آفتاب (در زمستان) ساخته ام .در حالی که رطوبت نصف دیوارش را گرفته بود . یک پتو هم نداشتم که روی انداز یا زیراندازم شود و من با آن وضع دردناک ساخته و خو گرفته ام و به مشابه آن عادت دارم . برایم غیر عادی نیست . غیر ان برایم غیر عادی است . پس خیلی دوست دارم در حالت نخست وزیریم نیز با همان اوضاع و احوال باشم و شرایط کارم با گذشته تفاوت نکرده باشد . چرا که وقتی شب را سر بر بالین می گذارم ، مي خواهم نباشند محروماني كه من از حال آن ها غفلت كرده باشم!!» 

                                                                (شهید رجایی) 

امروز هشتم شهريور و سالروز انفجار دفتر نخست وزيري و شهادت دو يار دلسوز و هنرور رجايي و باهنر است. عنان قلم را رها مي كنيم و فرازي را پا به پاي او مي پيماييم و سپس سري به كوچه باغ هاي خاطره مي زنيم . باشد تا ياد سُرخ آن سبزانديشان خون طراوت را در رگ هاي پژمرده زمان و برگ هاي افسرده زمين جاري سازد .

                                   

                ای گل تو دوش داغ صبوحی چشیده ای

                 ما آن شقایقیم که با  داغ  زاده ایم

رجایی جوانه ای بود از تبار عارفان عاشق و شکوفه ای از تیره شقایق .

او از عشیره عاشورا بود و نوایی از نای نینوا .

بر دل داغی از لاله داشت ، اما بر دل ها داغي از آلاله مي كاشت . 

صد زخم از دشنه دشمن بر جان داشت ، اما صد شكوفه از رياحين رحمت بر زبان .

لب تشنه داشت و دل بر لبه دشنه . اما از لبش صد جويبار محبت مي خروشيد و در دلش هزار چشمه مودت مي جوشيد .

دفتر سبز لبانش بهارآفرين بود و كلامش آتشين .

تشنه زلال معارف بود ، اما نه تشنه جرعه اي از آب ، كه تشنه جامي از آفتاب.

به ابر ، سخاوت مي آموخت و به صبر، مقاومت .پايداريش صبر را خسته مي كرد و جان را وارسته . 

در زير شكنجه نستوه بود و شكنجه گر را به ستوه مي آورد .

او صداي شكستن دل را مي شنيد و زبان اشك را مي فهميد .

آه محرومان را تعبير مي كرد و نگاه مظلومان را تفسير . 

لاله ها را مي شناخت و اخگر عشق سرخشان را در دل مي گداخت . 

با عشق شقايق ها نسبت داشت و بذر محبت خود را در هر سينه مي كاشت .

اين بلور بغض پابرهنگان بود كه در فريادش مي شكست ...و اين گونه بود كه سخنش بر عمق جان دردمندان مي نشست .

ناله هاي شبگيرش را با حلقه هاي زنجير گره مي زد . هر حلقه زنجير هزار خاطره خطر در خاطر داشت و هزار فاجعه درد در باور .

ساغر جانش لبريز از باده آفتاب بود و سرشار از عطر ناب . 

شب هاي زندان را با اشك هاي ريزان ، ستاره باران مي كرد . 

در خلوت يار گوهر اشك مي افشاند و بر دامن سياه شب مرواريد ستاره مي نشاند .

غرورش را مي شكست تا دل هاي رنجور را نشكند . 

مردم را چون مردمك ديده مي نواخت و از صميم دل بدانان نرد عشق مي باخت .

او ستاره سرخي بود كه در پگاهي سپيد از چشم آبي آسمان چكيد . بر دامن سپيد محبت روييد و بر شاخه سبز همت باليد . آن قدر چشم بر آسمان دوخت تا در شعله شوق يزدان سوخت .

ديار فنا را ديد و يار بقا را برگزيد . 

به خاك دل نبست و سرانجام به رود ابديت پيوست .

نيلوفر نو انديش نياز بود . 

از بستر تيره خاك روييد و به ساقه سپيد افلاك پيچيد . 

در فصل سبز جوانمردي گل داد و در موسم سرخ ايثار به برگ و بار نشست . 

از هر شاخسارش صد سبد شكوفه آگاهي بر زمين فروريخت و صحن و سراي شهر را به عطر آزادي آميخت . 

 بیشتر بخوانید در کانال زیر:

گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar

 




نوشته شدهیک شنبه 7 شهريور 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

 کلاهبرداری ،نیرنگی نهادینه و فرهنگی دیرینه!


قصه های شهر هرت / قصه شصت و پنجم

Картинки по запросу

در شهر هرت هر کسی که صبح از خانه خارج می شود با فکری بدسگال و دو دست فعال ؛ دستی برای برداشتن کلاه و دست دیگری برای گذاشتن کلاه بر سر دیگران وارد جامعه می شود!سال هاست این شیوه نیرنگی نهادینه و فرهنگی دیرینه برای مردم این شهر درآمده است!
 روزی در شهر هرت فردی به دکتر مراجعه می کند. در حین معاینه، یک نفر بازرس از راه می رسد و از دکتر می خواهد که مدارک نظام پزشکی اش را ارائه دهد.
دکتر، بازرس را به کناری می کشد و پولی در دست بازرس می گذارد و می گوید :
من دکتر واقعی نیستم! شما این پول را بگیر بی خیال شو!

بازرس که پول را می گیرد، از در خارج می شود.
مریض یقه ی بازرس را می گیرد و اعتراض می کند.

بازرس می گوید : من هم بازرس واقعی نیستم و فقط برای اخاذی آمده بودم، ولی توی مریض می توانی از دکتر قلابی شکایت کنی!

مریض لبخند تلخی می زند و می گوید : 

اتفاقأ من هم مريض نيستم. آمده ام كه چند روز استراحت استعلاجی بگيرم برای مرخصی از محل كارم!!!!

و این است حکایت تلخ امروز که هر روز در جامعه شهر هرت استمرار دارد!

  هرکسی به دنبال این است که کلاه یکی را بردارد با فریب و بر سر دیگری بگذارد عنقریب ! البته فعلا این نیرنگ در قاب دین و زیر نقاب آیین صورت می گیرد!!!! 

 

(منبع :اقتباس از یک لطیفه رایج با کمی ویرایش)




نوشته شدهشنبه 6 شهريور 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

    #دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب(366)

 

« كاري بایسته » و « ابتکاری شایسته »!

Картинки по запросу

من « غولی بیابانی » را با « طولی غیرعقلانی »دیدم 

که در روز روشن به شهر « سرب و سراب » بدون « نقب و نقاب » وارد شد؛ 

در حالي كه همه مردم با ديدن او « وحشت زده و بیمناک » و « چُست و چالاک »

نه با « پای ستیز » که « روي به گريز» نهادند. 

با خود گفتم: اي كاش « هیولاهايی هول انگيز »و « غول هایی بی مهميز » 

چون « فساد پنهان »، « اعتياد جوانان » ، 

« بیداد خودکامگان » و « فریاد ستمدیدگان » نيز 

چون اين « غول بي نقاب » و « هیولای اضطراب » 

در اين شهر ستم زده وارد مي شد! 

تا همه او را « مي ديدند » ، عربده اش را « می شنیدند»

و « كاري بایسته » و « ابتکاری شایسته »مي كردند!!  

 

#شفیعی_مطهر

--------------------------  

غول : موجودی افسانه ای بسیار بزرگ جثّه و بدهیکل

نقب : راه باریک زیرزمینی،سوراخ زیرزمینی  

مهمیز: افسار،مهار

هیولا : صورت،هیکل وهمناک

 

گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar




نوشته شدهشنبه 6 شهريور 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

  

سیمای رایانه در قاب فرهنگ چرتکه! 


 #شفیعی_مطهر


 گفت: امروزه بحدالله روند مکانیزاسیون و بهره بردن از ديجيتال در سطح ادارات ،بانك ها ،شركت ها ، دانشگاه ها و...خلاصه همه عرصه ها به خوبي پيش مي رود.

گفتم: خدا را شكر! حالا چه موردي ديده اي كه اين چنين احساساتي و خوشحال شده اي؟ 

 گفت: وقتي مي بينم كه همه كارهاي روزمره مردم در يك جامعه پيشرفته مكانيزه چه با دقت و سرعت پيش مي رود، خوشحال مي شوم.

گفتم: البته جاي خوشحالي و اميدواري است، به شرطي كه استفاده از ابزار مدرنيسم و تفكر مدرنيته با هم هماهنگ باشد.

گفت: ساده تر بگو بفهمم!

گفتم: فكر انسان مثل چتر نجات است، تا باز نشود، نمي تواند انسان را نجات دهد. فكر انسان هماهنگ با مدرن شدن ابزار زندگي، بايد باز و شكوفا شود . به ديگر سخن بهره برداري از هر پديده ، فرهنگ ويژه خود را دارد. مثلا با فرهنگ قاطر سواري نمي شود ماشين سواري كرد!

 مثلا كسي كه به جاي به كارگرفتن تفكر و انديشه براي حل مشكلات زندگي به رمالي و فال گيري و طالح بيني روي مي آورد، وقتي دستش به رايانه و اينترنت هم مي رسد، با آن همين كار را انجام مي دهد!!

Картинки по запросу

مثلا مي گويند در يك تیمارستان در يك برهه زماني تصميم مي گيرند تعدادي از بيماران رواني را در شرف بهبود هستند، مرخص كنند.

قرار می شود دكتر روان شناس با چند نفر از بيماراني نسبتا خوب شده اند، مصاحبه اي بكند.

  دكتر از  نفر نخستين مي پرسد: 

اگر به تو یك کش بدهیم ، با آن چکار می کنی؟

 بيمار مي گويد : با آن يك  تیرکمان درست می کنم و می زنم شیشه همسایه را می شکنم!

 دکتر دستور مي دهد او را بستري كنند.

 چند ماه بعد دکتر مجددا مي آيد و از او مي پرسد: 

اگر به تو یك کش بدهیم ، با آن چکار می کنی؟

 بيمار باز مي گويد : با آن يك  تیرکمان درست می کنم و می زنم شیشه همسایه را می شکنم!

دکتر باز هم دستور مي دهد او را بستري كنند. 

   چند ماه بعد دکتر تصمیم می گیرد سوال خود را عوض کند!

 دكتر، بيمار را فرامي خواند و به او مي گويد : 

اگه یك زن به تو بدهیم، با او چکار می کنی؟

 بيمار مي گويد : بسيارخوب! او را به خانه می برم!

 دکتر : آفرین ! خب بعدا چه؟

بيمار : او را می برم و رو ي تخت مي خوابانم! 

 دکتر : جالب شد ! بعد چه مي كني؟

 بيمار : پیراهنش را درمی آورم !

 دکتر: به به ! مثل این که عاقل شده ! بعد چه؟

 بيمار : شلوارش را  درمی آورم!

 دکتر : خوبه !

 بيمار : سوتینش را در می آورم !

 دکتر : خب خب! بعد چه؟! 

 بيمار: شرتش را در می آورم !

 دکتر: وای وای ! خب!

 بيمار آن گاه: با کش شرتش يك تیرکمان درست می کنم و می زنم شیشه همسایه را می شکنم!!


 گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar




نوشته شدهپنج شنبه 4 شهريور 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

  #دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب(364)  

 

 « سنگ ها » و « سنگرها »! 

 

 Картинки по запросу

 

من رهروی پویشگر » و « پیشروی پژوهشگر » را دیدم 

که از هر « سنگی »، « سنگری » می ساخت 

و از هر « بندی »، « بندري ». 

از هر « خامی » درسی « می آموخت »

و از « ناکامی » تجربه ای « می اندوخت »!
اشتباهات را تجربه « مي ناميد» 

و پس از هر « شکست » بدون « گُسست »

و با « پويايي بيشتر » و « توانایی برتر »

به سوي هدف « مي خراميد».

قله هدف برای هر « پوینده پولادین » و هر « جوینده جهان بین » 

« مشهود » است ،ولی « صعب الصعود» است! 

در کنار هر « گلی لطیف »،« خاری حریف » « روییده » 

و در ورای هر « شکست سخت »،« پیروزی بخت » « بیوسیده » است! 

نگاه اگر مثبت باشد، در بطن هر شکست،« وقوع پیروزی » « نهفته »  

و در متن هر شب تار،« طلوع بهروزی » « خفته » است!

 

#شفیعی_مطهر

----------------------------

حریف : هماورد، هم نبرد،طرف شخص در بازی و نبرد

بیوسیدن : انتظارداشتن، توقّع داشتن، طمع داشتن

 

گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar




نوشته شدهپنج شنبه 4 شهريور 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

#دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب(363) 

 

« میرایی » پیامد « ایستایی »!

 

من در « بُرهه ای از زمان » و در « بَرخه ای از زمین  »

در « پگاهی شبنم وار» و با « نگاهی امیدوار » 

بر  «گونه گُل هستی» و بر « گردونه سمبُل سرمستی » نشستم ؛ 

  امّا چون « چرخش زمین را نگریستم» بر « گردش زمان گریستم»!

آن گاه دانستم که من نیز برای « پویایی و پایایی » آمده ام، 

نه برای « ایستایی و میرایی »! 

من در « بنای بینش » و « سیمای آفرینش »

« نه لَحظِه ای را رام » دیدم 

و « نه لَمحِه ای را آرام »؛

بنابراین نه « دَمی با آرامش خُفتم » 

و نه « بازدمی رامش پذیرُفتم »! 

 « هماره باید آگاه بود»

و « همواره باید راه پیمود ».

« پایایی » در گروی « پویایی » است

و « میرایی » پیامد « ایستایی »!

 

#شفیعی_مطهر

------------------------------- 

بُرهه: روزگار،قسمتی از وقت و زمان

بَرخه: پاره ای از چیزی، جزوی از کُل، حِصّه،بَهره

گردونه: ارّابه،گاری

سمبُل: نشانه ،علامت،مَظهر، نماد، رمز،شعار

 لمحه : یک بار اندک چیزی را دیدن، نگرش دزدکی، چشم زد، مدتی اندک

 

 

گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar

 




نوشته شدهچهار شنبه 3 شهريور 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

 #دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب(362)   

 

راه رهایی از یوغ جهالت ها

من « خودكامگاني خیره » و « سیه چهرگانی چیره » را ديدم 

كه « ايستاده بر كرانه شب » ،ولی با « استفاده از پشتوانه مکتب »،

« بي تاب از روشنگري مهتاب » و « بيزار از تابش آفتاب ». 

چون دستشان به مهر و ماه نمي رسيد، 

تا « چراغ مهر» را « خاموش »، و باغ سپهر » را « مخدوش » کنند؛

مي كوشيدند تا تصويرشان را در آيينه آب « درهم بريزند»

و اين گونه با روشنگري « بستيزند ».

« نورگریزان » و « شعورستیزان »، مرگ خود را 

در « فروغ آگاهی شهروندان » می بینند و در « بلوغ همراهی دردمندان »!

بنابراین تنها راه ،« شکوفایی بلوغ ملت ها »است 

و « رهایی از یوغ جهالت ها»

 

#شفیعی_مطهر

---------------------------------

خیره : گستاخ،خودسر،لجوج،سرکش،هرزه

چیره : مسلّط، غالب

مخدوش : تصرف شده، وسوسه شده،خراشیده شده

بلوغ : رسیدن به سن رشد

یوغ : چوبی که هنگام شخم زدن بر گردن گاو می گذارند

 

 

گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar

 




نوشته شدهیک شنبه 31 مرداد 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

 #دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب(361)  

 

« مدیر نالایق » ، « اسیر متملِّق »!

من هر احمقي را ديدم ،

به دنبال « احمقی بزُرگ تر» و « ابلهی ستُرگ تر » مي گشت،

  که او را « بستايد » ،تا در سايه سارش « بياسايد ».  

بنابراین چه احمق اند « ستایشگران متملِّق »!

و چه احمق ترند « ستایش پذیران نالایِق »! 

هیچ عاملی « ذلّت بارتر از چاپلوسی » 

و « خفّت بار از دست بوسی » نیست.

تملُّق،« بنای بنیادین بشریّت » را « پریشان » 

و « بنیاد پولادین انسانیّت » را « ویران » می کند!

« متملِّق » را به « خاک ذلّت » می نشاند 

و « نالایق » را به « مغاک مذلّت »!

  این « مدیر نالایق » است که « اسیر متملِّق » است.

او « اسیر حقارت » است و این در « زنجیر اسارت »!

 

#شفیعی_مطهر

----------------------------

 مغاک : گودال،جای فرورفته و گود

مذلّت : خوارشدن ،ذلیل شدن، به پستی گراییدن،خواری

 

گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar

 




نوشته شدهشنبه 30 مرداد 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.