وب نامه مطهر
مقالات و سروده ها و روزنوشت ها و معرفی آثار

نوجویی در گروی نوپویی!

 

من ديوانگي را در این دیدم که مسیر پیشین را بپوییم ،ولی نتیجه نوین را بجوییم.

هماره ادامه همان رفتار و رفتن در همان مسیر استمرار ،ما را به همان نتایج تکراری و هدف های انحصاری می رساند !  

همواره نوجویی در گروی نوپویی است!

(شفیعی مطهر)




نوشته شدهیک شنبه 9 فروردين 1394برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

هر کسی باید خود«کس» باشد

گاهی برای رسیدن به کسی آن قدر دویدم ،که دیگر نه در خود نفسی برای ماندن دیدم و نه کسی را برای خواندن ! 

بنابراین دانستم که باید خود «کس» و برای دیگران«فریادرس» شوم.

(شفیعی مطهر)




نوشته شدهشنبه 8 فروردين 1394برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

پگاه نو با نگاه نو

 

من آن گاه که روزهای تکراری زندگیم را خط زدم، خود را کودکی چند ساله‌ و جامعه را جمعی مچاله دیدم!

بنابراین فهمیدم که هر پگاهی نو را با نگاهی نو باید آغاز کرد!

(شفیعی مطهر)




نوشته شدهجمعه 7 فروردين 1394برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

تحویل سال یا تحول در حال؟! 


من ميمنت و مباركي هر سال را نه وابسته به تحويل سال ،كه دل بسته به تحول در حال دیدم؛

زيرا سرچشنه هر خوشبختي تحول در حال است،نه تحويل سال.
سالي سرشار از شادي و شگون و روزهايي مبارك و ميمون براي شما و خانواده محترمتان آرزومندم.

(شفیعی مطهر)




نوشته شدهچهار شنبه 27 اسفند 1393برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

ما مرگ مزرعه را به تماشا نشسته ایم؟!!

من حاصل عشق مترسک به کلاغ را، مرگ مزرعه دیدم!

آنان که باید از ارزش ها پاس بدارند و ارزشمندان را سپاس گزارند،

اگر لغزیدند و از حقیقت ترسیدند،

آن گاه حق در پای باطل ،و فضایل به جای رذایل قربانی می شود!  

(شفیعی مطهر)




نوشته شدهسه شنبه 26 اسفند 1393برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

 لزوم همزیستی با انسان ها

 

من هرگاه ،هر چه بیشتر احساس تنهایی می کردم، احتمال شروع یک رابطه احمقانه را در زندگی خود بیشتر می دیدم! 

بنابراین فهمیدم که ما انسان ها باید خلق و خویی پیدا کنیم که بتوانیم با انسان ها خو ، و از جمعیت نیرو بگیریم.

طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی

یا همتی که از سر عالم توان گذشت

(شفیعی مطهر)




نوشته شدهدو شنبه 25 اسفند 1393برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

 دوست دارد دوست این آشفتگی... 

 

من تنها خانه ای را که همیشه مرتب و منظم دیدم ، خانه ای بود که کسی در آن زندگی نمی کرد! 

بنابراین دانستم که اگر گاهی زندگی ما انسان ها آشفته می شود و هیچ  چیز سر جای خود نیست، باید بدانیم که هنوز زنده‌ایم! 

(شفیعی مطهر)




نوشته شدهیک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

ما با تغییر ذهن خود ،می توانیم دنیا  را تغییر دهیم

ما چگونه دنیا را می نگریم؟

آیا نگرش همه ما نسبت به دنیا یکسان است؟

آیا سیمای دنیایی که من می نگرم با چهره دنیای نشسته بر نگاه شما یکی است؟ 

نگرش هر یک از ما نسبت به جهان آفرینش و رویدادهای گوناگون آن مبتنی بر تجارب عملی،شنیده ها و خوانده های ماست.رویدادهایی  را که دیده ایم و اتفاقاتی را که مشاهده کرده ایم،هر یک به مثابه سنگی سنگین و آجری نمادین بنای جهان بینی ما را تشکیل می دهد.

 
انيشتين مي‌گفت: " آنچه در مغزتان مي‌گذرد، جهانتان را مي‌آفريند." 

استفان کاوي (از سرشناس‌ترين چهره‌هاي علم موفقيت) احتمالا با الهام از همين حرف انيشتين است که مي‌گويد: 

"اگر مي‌خواهيد در زندگي و روابط شخصي‌تان تغييرات جزيي به وجود آوريد، به گرايش‌ها و رفتارتان توجه کنيد؛ اما اگر دلتان مي‌خواهد قدم‌هاي کوانتومي برداريد و تغييرات اساسي در زندگي‌تان ايجاد کنيد، بايد نگرش‌ها و برداشت‌هايتان را عوض کنيد."

او حرف‌هايش را با يک مثال خوب و واقعي، ملموس‌تر مي‌کند.
 صبح يک روز تعطيل در نيويورک سوار اتوبوس شدم. تقريبا يک سوم اتوبوس پر شده بود. بيشتر مردم آرام نشسته بودند يا سرشان به چيزي گرم بود و در مجموع فضايي سرشار از آرامش و سکوتي دلپذير برقرار بود. تا اين که مرد ميان سالي با بچه‌هايش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضاي اتوبوس تغيير کرد. بچه‌هايش داد و بيداد راه انداختند و مدام به طرف همديگر چيز پرتاب مي‌کردند. يکي از بچه‌ها با صداي بلند گريه مي‌کرد و يکي ديگر روزنامه را از دست اين و آن مي‌کشيد و خلاصه اعصاب همه مان توي اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقيقا در صندلي جلويي من نشسته بود، اصلا به روي خودش نمي‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبريز شد و زبان به اعتراض باز کردم که: 

آقاي محترم! بچه‌هايتان واقعا دارند همه را آزار مي‌دهند. شما نمي‌خواهيد جلويشان را بگيريد؟

مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقي دارد مي‌افتد ،کمي خودش را روي صندلي جابه‌جا کرد و گفت: 

بله، حق با شماست. واقعا متاسفم. راستش ما داريم از بيمارستاني برمي‌گرديم که همسرم، مادر همين بچه‌ها نيم ساعت پيش در آن جا مرده است. من واقعا گيجم و نمي‌دانم بايد به اين بچه‌ها چه بگويم. نمي‌دانم که خودم بايد چه کار کنم و ... 

و بغضش ترکيد و اشکش سرازير شد."

استفان کاوي بلافاصله پس از نقل اين خاطره مي پرسد: 

صادقانه بگوييد آيا اکنون اين وضعيت را به طور متفاوتي نمي‌بينيد؟ چرا اين طور است؟ آيا دليلي به جز اين دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟

و خودش ادامه مي‌دهد که: 

راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: 

واقعا مرا ببخشيد. نمي‌دانستم. آيا کمکي از دست من ساخته است؟ و....

اگرچه تا همين چند لحظه پيش ناراحت بودم که اين مرد چطور مي‌تواند تا اين اندازه بي‌ملاحظه باشد، اما ناگهان با تغيير نگرشم همه چيز عوض شد و من از صميم قلب مي‌خواستم که هر کمکي از دستم ساخته است، انجام بدهم.

"حقيقت اين است که به محض تغيير برداشت، همه چيز ناگهان عوض مي‌شود. کليد يا راه حل هر مساله‌اي اين است که به شيشه‌هاي عينکي که به چشم داريم بنگريم؛ شايد هر ازگاه لازم باشد که رنگ آن‌ها را عوض کنيم و در واقع برداشت يا نقش خودمان را تغيير بدهيم تا بتوانيم هر وضعيتي را از ديدگاه تازه‌اي ببينيم و تفسير کنيم."

آنچه اهميت دارد خود واقعه نيست، بلکه تعبير و تفسير ما از آن است که به آن معنا و مفهوم مي‌دهد.

دکتر کاوي با اين صحبتش آدم را به ياد بيت زيباي مولانا مي اندازد که : 

" پيش چشم‌ات داشتي شيشه‌ کبود            لاجرم عالم کبودت مي‌نمود " 

                                                                                                      
    بنابراین چه زیبا و خردمندانه است که به گاه داوری درباره هر کس و هر چیز و هر پدیده ،پس از دریافت آخرین خبر و واپسین رویداد ،آن گاه درباره آن مورد به داوری و اظهار نظر بنشینیم. پیش داوری درباره هر پدیده امری بس نکوهیده و کاری بسیار ناپسندیده است و چه بسا داور را به وادی هلاکت و ورطه ضلالت افکند. 

خوی ناپسند پیش داوری برای هر شهروندی نازیبا، و برای مدیران جامعه بسیار نازیبنده تر است . مدیر هر دستگاه و نهاد باید با سعه صدر بر گستره ذهن خود بیفزاید و پذیرای هر گونه آگاهی جدید درباره حوزه مدیریت خود باشد .تغییرات ذهن باید بر اساس  واقعیات و آگاهی های تازه شکل گیرد و با تغییر آگاهانه ذهن،تغییرات بیرونی را در قلمروی مدیریت خود بیاغازد. البته بدیهی است هر گونه مقاومت در برابر تغییرات منطقی و خردمندانه بیهوده و محکوم به شکست است .مدیر باید این نکته حکیمانه و سخن عالمانه هارولد ویلسون را فراموش نکند که: 

«کسانی که از تغییر طفره می روند،معمار نابودی خویش اند!»  

در کسب رضای حق موفق باشید 

شفیعی مطهر




نوشته شدهشنبه 23 اسفند 1393برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

همه انسان ها با کرامت اند!

 

  قصه های شهر هرت / قصه پنجاه و هفتم

یکی بود.یکی دیگر هم بود....و او کسی نبود جز اعلی حضرت هردمبیل! 

چرا فقط هردمبیل؟!

زیرا تا در هر گوشه ای از زمین و هر برهه ای از زمان ،مردمانی توسعه نیافته و ستمکش یافت شوند،حضور جرثومه هایی منفور و انگل هایی مغرور چون هردمبیل گریزناپذیر است. حضور افراد مزدور لازمه وجود ستمگران مغرور است.

...و اما بعد

اعلی حضرت قدرقدرت و قوی شوکت هردمبیل با غرور تمام با دماغی پر باد ،رژیم پر از فساد خود را بر گرده مردم ستمکش و ظلم پذیر شهر هرت تحمیل کرده بود. در گرداگرد او نیز عده زیادی از بله قربان گوهای سالوس و چاپلوسان دست بوس جمع شده بودند تا اجرای اوامر ملوکانه را کمر بندند و رهنمودهای داهیانه(!!!) ایشان را عمل نمایند. 

یکی از چالش های فکری و ایدئولوژیک هردمبیل ورود زنان در نهادها و دستگاه های قضایی،اداری،اقتصادی و فرهنگی کشور بود. عده زیادی از ایدئولوگ های دربار اعلی حضرت بر این باور بودند که زنان ناقص عقل اند و توان و شایستگی نقش پذیری در فعالیت های سیاسی،قضایی،اقتصادی و اجتماعی را ندارند؛بنابراین بهترین و شایسته ترین کار و وظیفه برای زنان خانه نشینی و خدمت به شوهران و فرزندانشان می باشد.

حکیمی ادیب و پژوهشگری نجیب که از وجود تبعیض جنسیتی ناراحت و ناراضی بود، در حال تحقیق و پژوهش میدانی درباره کیاست و زیرکی زنان بود تا ثابت کند که زنان جامعه نیز آن قدر زیرکی و توانمندی دارند که می توانند در اداره امور جامعه و کشور نقش هایی همسنگ مردان بر عهده گیرند. 

روزی این حکیم محقق در ادامه تحقیقات میدانی خود وارد شهر هرت شد و در ساعات میانروز خسته و گرسنه مانده بود. هر چه جستجو کرد جایی برای استراحت و غذایی برای خوردن نیافت. ناگزیر در خانه ای را زد. اتفاقا آن خانه متعلق به یکی از مردان مزدور درباری بود. زن خانه در را باز کرد و از او پرسید :

شما چه کسی هستی و با ما چه کار داری؟ .

مرد حکیم داستان کار خود و علت ورودش را به این شهر برای زن توضیح داد. زن خانه که خود از منتقدان این تبعیض علیه زنان بود،از این مرد حکیم و کار جالب او خوشش آمد و او را با احترام به درون خانه فراخواند.

سپس برایش مقداری غذا و نوشیدنی آورد و از حکیم پذیرایی شایسته ای به عمل آورد. 

زن در ضمن پذیرایی از شیوه کار و تحقیق حکیم پرسید . حکیم پاسخ داد : 

من ضمن گشت و گذار و گفتگو با بانوان و دیدن کارهای هوشمندانه و ابتکاری آنان نسبت به نگارش و ثبت آن کیس ها اقدام می کنم.ضمنا ادامه داد:  

من می کوشم مشاهدات و تحقیقات خود را مستندا برای داوری عموم مردم و نیز برای فرهنگ سازی آن ها منتشر کنم و در معرض داوری مردم قرار دهم.

در این هنگام صدای در خانه به گوش رسید. زن متوحشانه فریاد زد: 

شوهرم آمد. حالا اگر تو را اینجا ببیند،تو را به جرم نوشتن مطالبی ضاله و گمراه کننده و نیز با تهمت ورود غاصبانه به خانه اش به قصد تعرض به ناموسش بازداشت می کند یا به بهانه مشاهده در حین تعرض در جا تو را می کشد!

حکیم ترسان و لرزان گفت: پس حالا من چه کنم؟

زن صندوقی را به او نشان داد و گفت: فعلا برو داخل این صندوق تا تو را نبیند.

مرد حکیم فورا بساط خود را جمع کرد و به داخل صندوق رفت .زن در صندوق را بست و به استقبال شوهرش رفت.

وقتی شوهر از راه رسید، زن ضمن خوش آمدگویی و پذیرایی آمدن مرد حکیم را به این صورت برای همسرش تعریف کرد:

من امروز در خانه نشسته بودم.ناگهان یکی در زد. وقتی در را باز کردم، مرد غریبه ای خود را با زور به داخل خانه افکند و قصد تعرض و تجاوز به من را داشت. شوهر خشمگینانه پرسید: حالا آن مرد غریبه کجاست؟

زن ضمن نشان دادن صندوق گفت: با بهانه هایی اورا فریب دادم و او را در این صندوق محبوس کرده ام تا شما بیایی!

مرد با تندی اسلحه خود را کشید و از جای برخاست و به سمت صندوق یورش برد.

ناگهان زن فریاد زد: همسر عزیزم! آیا امروز رفتی خدمت اعلی حضرت هردمبیل؟ 

مرد پاسخ داد : نه! مگر با من امری داشتند؟

زن گفت: آری! پیام دادند که به شما بگویم اگر کاسه آب در دست داری، بگذاری زمین و برای دست بوس به خدمتشان بروی!

مرد با شنیدن نام اعلی حضرت هردمبیل همه خشمش فرونشست و اسلحه را به سویی پرتاب کرد و با سرعت لباس پوشید و برای رفتن به دربار خانه را ترک کرد.

پس از بیرون رفتن شوهر از خانه ،زن به سوی صندوق رفت و چون در صندوق را باز کرد،مرد حکیم را رنگ پریده و ترسان و لرزان دید.او در حالی که می خندید،احوال مرد حکیم را پرسید. حکیم با تعجبب گفت:

آخر ای خواهر عزیز! این چه کاری بود که تو امروز کردی؟! من داشتم از ترس قبض روح می شدم!  اولا من که با قصد تعرض و بدون اجازه شما که وارد این خانه نشدم ؛ ثانیا اگر قصد تو آزار و اذیت و کشتن من بود،پس چرا به بهانه دیگری او را از مجازات من بازداشتی؟!

زن در حالی که از حالت ترس و لرز حکیم بشدت به خنده افتاده بود، به او پاسخ داد:

حالا که شما داری موارد هوشمندی و کیاست زنان را جمع آوری و نگارش می کنی، این کیس و مورد را نیز بر آن ها بیفزای! شما در کتابت بنویس:  که اگر کلید هر قفل بسته از امور مهم جامعه در دستان توانمند مردان سختکوش و فعال است،همه بدانند که انگیزه انجام یا عدم انجام هر کاری از کارهای مردان در زبان مشکل گشای زنان هوشمند و زیرک جامعه است.  اگر زنان بخواهند، مردان را می توانند مهار کنند و به راه مطلوب خود برانند.

در کتابت بنویس که هردمبیل های هر عصر و هر نسل بدانند انسان هایی پست و بی مقدار و ناکارآمد می شوند که آنان را پست و بی مقدار انگارند.

در تحقیقاتت بنویس هر انسانی دارای توانمندی هایی است؛ اگر استعدادهایش را باور و  آن ها را بارور کنند، می تواند در جامعه خود اثرگذار باشد؛ فرقی نمی کند آن انسان چه مرد باشد و چه زن ، چه شهری و چه روستایی،چه سیاه و چه سفید و...




نوشته شدهپنج شنبه 21 اسفند 1393برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

بیشتر مهر بورزیم! 

 

من هیچ کس را ندیدم که در بستر مرگ آرزو کند که ای کاش ثروت بیشتر انباشته و املاک بیشتر گذاشته بودم.

اما بسیاری را دیدم که از نامهربانی های خود شرمنده و از حسرت ها آکنده بودند. 

پس از وسوسه ها نلرزیم و بیشتر مهر بورزیم!

(شفیعی مطهر)

 




نوشته شدهچهار شنبه 20 اسفند 1393برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.