وب نامه مطهر
مقالات و سروده ها و روزنوشت ها و معرفی آثار

عطر عشق ----------------------------------------------- #شفیعی_مطهر ---------------------------------------- گفتی که شادیم را بهر دلم گذارم غم های سینه ام را بهر دل تو آرم اما تو ای گل من در دل چو پا نهادی من جز غم تو در دل دیگر غمی ندارم اندوه عشقت از دل هر غم که بود برکند خود ریشه در دلم کرد نتوان دگر برآرم تا غنچه محبت بشکفت در دل تو گل نغمه های عشقت سر زد ز شاخسارم از روزن دو چشمت دیدم شرار قلبت برقی ز چشم مستت افروخت قلب تارم با شبنم سرشکم شویم گل رخ تو تا گرد غم نگیرد رخسار گل عذارم خار و خس هوس را از دشت دل زدودم تا بذر عشق حق را در عمق آن بکارم تا عطر عشق پیچید در صحن خانه دل شد روح و جان"مطهر" جاوید شد بهارم ------------------------------------------------- گاه گویه های مطهر telegram.me/amotahar


نوشته شدهپنج شنبه 7 مرداد 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر
  


انسانیت به قامت است یا کرامت؟ ------------------------------------------------- انسانیت به « قامت »است یا به « کرامت » ؟! ------------------------------------- من استخوان هاي تُرد شخصيت انسان را ديدم كه در زير چرخ هاي خشن و موهن تحقير « درهم مي شكست» و زنجیره هویتش « از هم می گسست». انسانیت انسان نه به « قامت »،که به « کرامت » اوست. سقف انسانیت بر« کانون کرامت » و « ستون شخصیت » استوار است. چون این کانون و ستون « بلرزد »، بنای انسانیت به پشیزی « نمی ارزد»! هیچ انسان « آگاهی » به هیچ بزه و « گناهی » دست « نمی گشاید» و دل « نمی آلاید»، مگر آن گاه « نور کرامتش» « خاموش » و « شعور و شخصیتش» « فراموش » شود! انسان تا طعم تلخ « تحقیر » را نچشد و « حقیر» نشود، کرامت و شخصیتش چون « سپری سَحّار » و « سنگری استوار»، او را از پلیدی هر « ناشایست » و پلشتی هر « نا بایست » نگه می دارد! ---------------------------------------------------- #شفیعی_مطهر ------------------------------- کانون : قاعده،قانون،مرکز،طرز،روش پشیز: خُردترین سکه عهد ساسانیان، پول کوچک مسین یا برنجین کم بها، پاپاسی،پول ریز ------------------------------------- گاه گویه های مطهر telegram.me/amotahar


نوشته شدهپنج شنبه 7 مرداد 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

#دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب(338) --------------------------------------------------------- « فرد »ها ،سازنده « فردا » -------------------------------------------------- من معلمی را دیدم که درسش نه « دمدمه صلابت » ، که « زمزمه محبََّت » بود؛ زمزمه ای که « بر زمان فرمان مي راند » و دانش پژوه را « بر زمين مي نشاند »! معلمی را می ستایم که چونان « سروناز »، « سرافراز » است و « بی نیاز »؛ « سرفراز از تعلُّق » و « بی نیاز از تملُّق »! « ریشه در خاک » دارد و « اندیشه در افلاک»؛ معلمی که چون پرستوی« سبکبال » و « پرشور و حال » نه « تن به اسارت قفسی می سپارد » و نه « سر به چنبره اطاعت کسی می گذارد »! « سبکبال پَر می گشاید » و با « استقلال راه می پیماید»! معلمی که چون عقاب « تیزپرواز » و « سرافراز» از قید قفس « آزاد » است و از آزادگی خود« دلشاد »! تا مرز غرور « بال و پر می گشاید» و بر اوج آبی آسمان « سر می ساید»! چنین معلمی نسلی را می پرورد از « آب ،ناب تر » و از « نسیم ،شاداب تر»! از عقاب « تواناتر » و از پرستو،« رهاتر»؛ نسلی که « آزادگی را احساس می کنند» و « آزادی را پاس می دارند» از سرو « نستوه تر» « قامت می افرازند» و از کوه « باشکوه تر» « استقامت می ورزند»! معلم « فرد » می سازد و « فرد »ها ، « فردا » را! ------------------------------------------------------- #شفیعی_مطهر ------------------------------- دمدمه: آواز،آوازه،حیله،مکر،فریب صلابت : سختی، استواری ،درشتی، مخوف بودن قدرت زمزمه : نغمه، ترنُّم کردن، سرود چنبره: حلقه -------------------------------- گاه گویه های مطهر telegram.me/amotahar


نوشته شدهچهار شنبه 6 مرداد 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

تنبانی که باعث تصویب یک لایحه شد! -------------------------------------------------------- #شفیعی_مطهر ----------------------------------------------------- مطلبی که می خوانید برگی از تاریخ ایران است .لایحه ای توسط نمایندگان مردم در مجلس شورای ملی با یک توهم به تصویب می رسد! سوالی که به ذهن هر عقل سلیم می رسد این است که آیا این گونه نمایندگان در شان یک ملت رشید،فهیم،فکور و آگاه هستند ؟! آیا مردمی با فرهنگ ، آزاده و متمدن این گونه نمایندگان را تحمل می کنند ؟ و اگر شکل یافتن چنین مجلسی فرمایشی توسط حاکمیت استبدادی بر ملت تحمیل شده ، آیا یک رژیم خودکامه می تواند چنین مجلس فرمایشی و انتخاباتی نمایشی را بر ملتی آگاه،با شخصیت، روشنفکر و پیشرفته تحمیل کند ؟! پس.....از ماست که بر ماست !!! با هم بخوانیم و...بیندیشیم : --------------------------------------------------- تنباني كه باعث تصويب لايحه شد! از زمان كودتاي رضاخان، همواره نمايندگان مجلس شوراي ملي به جاي انتخابات مردمي، از طرف شاه منصوب مي‌شدند و مأمور به انجام دستور بودند. تنها در ابتداي حكومت رضاخان، كه هنوز جان نگرفته بود، فقط در تهران ـ‌ كه مركز حكومت بود بعضي از نمايندگان از طرف مردم به مجلس راه مي‌يافتند. مانند: آيت‌الله شهيد مدرس، كه آن هم پس از چندي ديگر عملي نشد تا آن جا كه شهيد مدرس در اعتراض به شمارش آرا، به رأيي كه خود به صندوق انداخته بود، احتجاج كرد. نمايندگان مجلس شوراي ملي، دردوران حكومت پهلوي ـ پدر و پسر ـ عروسك هاي خيمه شب بازي دست نشانده بودند كه از طرف شاه و بنا بر توصيه و فهرست سفارتخانه‌هاي دُول استعماري، براي تصدي كرسي نمايندگي مجلس،‌ در نظر گرفته مي‌شدند تا طرح ها و لوايح مورد نظر آنان را با برخاستن و نشستن، به تصويب برسانند. پس از تشكيل كانون مترقي توسط حسنعلي منصور و تبديل آن به حزب ايران نوين،‌اين انتصابات و تصويب لوايح كه در چارچوب حزب صورت مي‌گرفت، داراي شكلي مضحك و چند‌ش‌آور‌‌تر شد. نمونه‌اي از چگونگي تصويب يكي از لوايح به شرح زير است: «روش تصويب لوايح در حزب ايران نوين چنين بود: دولت قبلاً لايحه را در حزب مطرح مي‌كرد تا نمايندگان از آن مطلع شوند. اين كار صرفاً جنبه تشريفاتي داشت. نمايندگان اختيار آن را نداشتند كه در لايحه تغييراتي بدهند. فقط مطلع مي‌شدند كه بايد به اين لايحه در مجلس رأي مثبت دهند. گاهي هم لازم نمي‌ديدند كه لايحه را از قبل در حزب مطرح كنند و به تك تك نمايندگان بگويند كه به فلان لايحه يا فلان قسمت از لايحه رأي مثبت بدهند و به كدام لايحه يا كدام ماده رأي ندهند. در اين موارد، هنگام رأي گيري در مجلس، نمايندگان به ليدر فراكسيون نگاه مي‌‌كردند. اگر او در جريان قرار داشت،‌از جا بلند مي‌شد، اعضاي فراكسيون ايران نوين هم مي‌برخاستند و لايحه تصويب مي‌شد. اگر او همچنان در جايش مي‌نشست، معلوم بود كه تصويب لايحه منظور نيست، لذا آن ها هم از جا برنمي‌خاستند. در مورد يكي از لوايح در حزب تصميم گرفته شد به علتي، به آن رأي داده نشود. روزي كه قرار بود لايحه در مجلس مطرح شود، بعد از نطق هاي قبل از دستور، لايحه در دستور كار قرار گرفت و طبق آيين‌نامه، نمايندگان موافق و مخالف شروع به سخنراني كردند، آن روز وزيري كه در مجلس كنار مهندس خواجه‌نوري نشسته بود، او را به حرف گرفت، به طوري كه خواجه‌‌نوري به كلي از جريانات مجلس غافل ماند. فصل تابستان بود. هوا گرم بود. كولر مجلس درست كار نمي‌كرد، چنانچه خواجه‌نوري احساس كرد در اثر حرارت هوا و نشستن بر روي صندلي چرمي،‌ لباسش خيس عرق شده است . مدتي مقاومت كرد،‌ اما وضع بدتر شد، به طوري كه احساس كرد شلوارش به صندلي چسبيده. براي آن كه كمي هوا به بدن خود برساند، از جا برخاست و شروع به هوا دادن به داخل لباسش كرد. از قضا بلند شدن خواجه‌نوري مصادف شد با لحظه‌اي كه مهندس رياضي اعلان رأي كرده بود. اكثريت نمايندگان كه طبق معمول مشغول صحبت با يكديگر بودند، ‌به محض آن كه رئيس مجلس اعلام رأي كرد،‌به ليدر فراكسيون چشم دوختند. مهندس خواجه‌نوري ايستاده بود (البته براي خنك شدن). پس آن ها هم مانند بچه‌هاي حرف شنو از جا بلند شدند و ايستادند. مهندس رياضي رئيس مجلس براي اعلام رد يا قبول لايحه به مهندس خواجه‌نوري نگاه كرد. چون او را ايستاده ديد، بدون آن كه زحمت شمارش افراد را به خود بدهد، پتك را روي تريبون زد و با صداي بلند گفت: تصويب شد. تازه اين جا بود كه مهندس خواجه‌نوري متوجه جريان شد و ديد كه هوا دادن لباس و خنك كردن نيمة پايين بدن باعث چه اشتباه سياسي بزرگي شده. ولي ديگر كار از كار گذشته بود و عرق شلوار ليدر فراكسيون باعث تصويب لايحه‌اي شد كه قرار بود تصويب نشود! كسي به مهندس رياضي ايراد نگرفت كه چرا با توجه به زيادي تعداد نشسته‌ها لايحه را تصويب شده اعلام كرد، ولي اين بي‌مبالاتي براي خواجه‌‌نوري اين نتيجه را به بار آورد كه از ليدري فراكسيون ايران نوين عزل شد و براي دوره بعد هم به مجلس نرفت. ولي از آن‌جا كه يكي از مهره‌هاي اصلي كانون مترقي بود، از شميران به سنا رفت و سناتور شد.1» ----------------------------------------------------------- پي‌نوشت: 1ـ ‌شبه خاطرات، علي‌بهزادي، صص 6 ـ 275. با استفاده از اسناد ساواك موجود در مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي -------------------------------------------------------------- آیا این رویه اکنون اصلاح شده و نمایندگان محترم پس از مطالعه دقیق طرح و ها و لوایح با دقت نظر و با در نظر گرفتن منافع ملت رای می دهند؟! یا هنوز در بر همان پاشنه می چرخد؟! نظر شما چیست؟ ---------------------------------------- گاه گویه های مطهر telegram.me/amotahar


نوشته شدهچهار شنبه 6 مرداد 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

قصه های شهرهرت* #شفیعی_مطهر "بالعدل قامت السماوات والارض" . برپایی و پایداری آسمان ها و زمین بر اساس قوانین عادلانه است . اهمیت قانون را تا بدان پایه ستوده اند که حتی قانون بد را هم از بی قانونی و هرج و مرج بهتر دانسته اند . در جامعه ای که قانون در آن نهادینه نشده هیچ برنامه مثبت و سازنده ای به نتیجه نمی رسد . افراد چنین جامعه ای هر چند از مواهب طبیعی برخوردار باشند و از تکنولوژی و فناوری بالایی هم بهره جویند باز هم در جهنمی به سر می برند که خود با دست خویش ساخته اند . تمام کوچه باغ های تاریخ ادبیات غنی ما آگنده از عطر تمثیل ها و لطایف پندآموز و حکمت آمیز است . سخنوران و اندیشمندان ما کوشیده اند تا زلال معارف بشری و حقایق جهان هستی را در جام بلورین شعر و ادبیات شیوای فارسی بریزند و کام تشنگان حقیقت و شیفتگان حکمت را با آن سیراب سازند . قصه های شهر هرت جلوه ای از جامعه بی قانون را به تصویر می کشد . --------------------------------------------- قصه نخست: باج مرگ قربان علی یک بار دیگر عرق پیشانی آفتاب سوخته اش را با آستین خود پاک کرد . در همین حال صورت ریز نیازها و سفارش های همسر و فرزندانش را از خاطر گذراند. او در نظر داشت پس از فروش خربزه هایش با پول آن نیازمندی های خانواده اش را تهیه کند . قاطر قربان علی با خستگی بار سنگین خربزه ها را بر پشت خود می کشید . گویی با زبان بی زبانی از صاحبش می خواست که هر چه زودتر با فروش آن ها این بار سنگین را از دوش او بردارد . از طرفی خربزه ها حاصل ماه ها تلاش شبانه روزی او و خانواده اش بود و همه افراد خانواده تامین خواسته ها و نیازهای خود را در گرو فروش خوب خربزه ها می دانستند . -آهای خربزه شیرین دارم ! کوزه عسل دارم ! بدو که تمام شد ! قربان علی حالا دیگر نزدیک چارسوق رسیده بود . جمعیت زیادی در حال رفت و آمد بودند . چند جوان ولگرد سر چارسوق ایستاده بودند و با هم شوخی می کردند . یکی از آنان جلو آمد و در حالی که یکی از خربزه های بزرگ را بر می داشت گفت : پیر مرد ! آیا به شرط چاقو می فروشی ؟ .....و بدون این که منتظر پاسخ قربان علی باشد، خربزه را برداشت و به سرعت به سمتی روانه شد . قربان علی به دنبال او دوید تا خربزه یا پول آن را بگیرد . اما جوان شتابان فرار کرد و خربزه را برد . قربان علی پس از نومیدی از پس گرفتن خربزه به ناچار برگشت تا از بقیه محافظت کند . ولی مشاهده کرد دو نفر دیگر از جوان های ولگرد دارند تعدادی از خربزه ها را می برند . قربان علی فریاد زنان مقداری به دنبال آنان دوید، اما وقتی مایوسانه و دست خالی برگشت، ناگهان از شگفتی خشکش زد ! زیرا همه خربزه هایش را برده بودند ! برای لحظاتی دنیا پیش چشم هایش تیره و تار شد . او حاصل ماه ها تلاش خود و خانواده اش را در یک آن از دست داده بود . حالا با چه رویی با دست خالی نزد خانواده برگردد ؟! با چه پولی نان و گوشت و پوشاک برای بچه ها تهیه کند ؟! دادخواهی قربان علی پس از مدتی فکر و اندیشه به ذهنش رسید که شکایت خود را به نزد حاکم ببرد . بر قاطر خود سوار شد و به سوی کاخ حاکم راه افتاد . وقتی به کاخ رسید، کاخ را در محاصره صدها نگهبان دید . چندین در و دروازه بسته و دیوارهای بلند و قطور که توسط صدها نگهبان حفاظت می شد، حاکم را از مردم جدا می کرد . قربان علی به هر دری مراجعه کرد، نگهبانان مانع ورود او شدند . سر انجام نومید و دل شکسته به خرابه ای پناه برد . سرمایه خود را تباه شده می دید و هیچ گوشی شنوا یا فریادرسی نمی یافت تا نزد او دادخواهی کند . احساس کرد در این شهر نظم و قانونی حاکم نیست و هر کس زورش بیشتر است، به حقوق دیگران تجاوز می کند و هیچ مرجع قانونی برای دفاع از حقوق ستمدیدگان و محرومان وجود ندارد . راه حل فردی ناگهان فکری به خاطر قربان علی رسید . او با خود گفت : در شهری که قانون و عدالت حاکم نیست نمی شود از راه شرافتمندانه و حلال خوری زندگی کرد . کار و تلاش مثبت و مفید و کار شرافتمندانه در جامعه عادلانه نتیجه می دهد . در این شهر هرت من هم باید راهی زور گویانه برای ادامه زندگی پیدا کنم . ناگزیر روز بعد یک چوب دستی بلند در دست گرفت و جلوی دروازه شهر روی یک سکو نشست و برای خود قانونی وضع کرد که مردم شهر برای خروج هر جنازه از شهر و دفن در گورستان باید ۱۰درهم عوارض به من بپردازند ! ساعتی نگذشت که اولین جنازه را آوردند . قربان علی به آرامی از جای برخاست و در حالی که چوب دستی خود را محکم در دست گرفته بود، با ژست مخصوصی چشم ها را به زمین دوخت و با لحن آمرانه ای گفت: " خروج جنازه ده درهم هزینه دارد !" همراهان جنازه گفتند : " این دستور توسط چه کسی و از کی صادر شده است ؟" قربان علی می دانست که مردم راهی برای احقاق حق خود و دادخواهی ندارند، بادی به غبغب انداخت و گفت : " من دستور می دهم و از امروز هم اجرا می کنم !" بستگان میت که می دانستند شهر صاحب ندارد و شکایت و پیگیری هم فایده ای ندارد و حوصله درگیری با او را نداشتند، سر انجام عوارض درخواستی را پرداختند و جنازه را در گورستان دفن کردند . زور گویی و زور شنیدن نهادینه می شود! این رویه کم کم جا افتاد و مردم بدون هیچ مقاومتی تسلیم این زور گویی شدند . قربان علی ضمن افزایش مبلغ عوارض به تدریج در اطراف دروازه شهر یک دستگاه اداری و کاخی برای زندگی خود و خانواده اش ساخت و کارمندانی استخدام کرد تا عمل گرفتن باج و خراج را انجام دهند . از این واقعه سال ها گذشت و مردم شهر به باج دادن عادت کردند و هیچ کس اعتراضی نمی کرد و قربان علی هم هر از چند گاهی بر مبالغ دریافتی باج می افزود.(چه می توان کرد ؟تورم است دیگر!!) وقتی گذار پوست به دباغخانه می افتد! روزی خبر رسید که دختر حاکم مرده است .وقتی می خواستند جنازه او را از دروازه برای دفن خارج کنند، نوکران قربان علی از همراهان جنازه درخواست باج کردند . همراهان جنازه ضمن ابراز تعجب گفتند: "آیا می دانید این جنازه کیست؟ این جنازه دختر حاکم است!!" قربان علی وقتی خبردار شد که این جنازه دختر حاکم است،نه تنها عقب نشینی نکرد، بل که گفت : حاکم باید ده برابر دیگران عوارض بدهد! نوکران حاکم بیشتر تعجب کردند از این که یک باجگیر از همه مردم باج می گیرد و از حاکم هم تقاضای باج ده برابر می کند!! اصرارهمراهان جنازه و اطرافیان حاکم سودی نبخشید .ناگزیر به حاکم خبر دادند. حاکم بلافاصله قربان علی را احضار کرد و از او در باره این کار او توضیح خواست . قربان علی مثل این که سال ها منتظر چنین موقعیتی بود، فورا نزد حاکم رفت و وضع زندگی خود و ماجرای تاراج شدن خربزه ها و نیافتن هیچ مرجعی برای دادخواهی را برای حاکم شرح داد . سپس افزود: " من سال هاست که در این شهر هرت از مردم باج می گیرم و تو به عنوان حاکم این شهر خبر نداری و امروز هم وقتی شنیدم جنازه متعلق به دختر توست، فکر کردم اگر همین مبلغ عادی را مطالبه کنم، شاید بپردازند و باز هم تو نفهمی در شهر چه می گذرد . بنابراین عمدا مبلغ را ده برابر کردم تا بلکه به گوش تو برسد و بفهمی در کشور تحت حاکمیت تو چه می گذرد. " حاکم قصه ما ( مثل همه قصه ها و افسانه ها چون باید سرانجام شیرینی داشته باشد!) سرانجام به هوش آمد و از خواب غفلت بیدار شد و با وضع قوانین عادلانه توسط نمایندگان مردم و انتصاب مسئولان صالح و درستکار کوشید تا عدالت را در شهر خود حاکم کند! (البته من نمی دانم موفق شد یا نه !!) ---------------------------------------- *-" هرت"=بی نظمی وهرج و مرج. شهر هرت شهری وهمی است که در آن قاعده و قانونی نیست . بلکه هرج ومرج کلی در آن حکمفرماست.(فرهنگ معین)


نوشته شدهدو شنبه 4 مرداد 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

#دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب(336) ---------------------------------------------------- « نردبان کمال » یا « پلّکان زوال »! ---------------------------------------------------------- من عقربه هاي ساعت را « ديدم » و تکانه های آن را « سنجیدم ». هر چه غم و اندوه « بيشتر و تُندتر »، حركت عقربه ها، « کم تر و كُندتر ». آیا این « تنگنای قیاس » است ،یا « خطای احساس »؟! نه « شادی بشکوه » می ماند و نه « زیادی اندوه »! نه این « پایدار » است و نه آن « ماندگار »! نه باید با این « سختی ها را بسنجیم » و نه شاید با آن از « بدبختی ها برنجیم »! اگر « خَرَد انسان » بر « مُلک جان » فرمان براند، هم « شادی بِشکوه » کمال آفرین است و هم « غم و اندوه ». غم و شادی هر دو « پیله فُرصت » اند و « وسیله نُصرت »! این گزینش ماست که از آن ها « نردبان کمال » بسازیم یا « پلّکان زوال »! ---------------------------------------------------- #شفیعی_مطهر ------------------------------- بِشکوه: باشکوه، باشوکت و هیبت، دارای شکوه پیله: محفظه نوزاد برخی حشرات، کیسه، توبره نُصرت: پیروزی ،یاری --------------------------------------- گاه گویه های مطهر telegram.me/amotahar


نوشته شدهدو شنبه 4 مرداد 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

« درستی راه » یا « بسیاری همراه »؟! ---------------------------------------------------- الکساندر سولژنیتسین، نویسنده روس و برنده جایزه نوبل ادبیات، شبانگاه یک‌شنبه سوم آگوست 2008 بر اثر نارسایی قلبی در ۸۹ سالگی در مسکو درگذشت . این نویسنده نقشی بسزا در ادبیات و تاريخ روسيه بازی کرد و جهان از طریق نوشته‌های او از جنایات استالین و وجود اردوگاه‌های کار اجباری در زمان شوروی سابق آگاه شد . سولژنيتسن در سال ۱۹۷۰ جايزه نوبل ادبيات را به دست آورد، اما از شوروی سابق تبعيد شد. او پس از بیست سال زندگی در خارج از زادگاهش، سرانجام در سال ۱۹۹۴ به روسيه بازگشت. " الکساندرسولژنیتسین " روزگاری یک تنه در برابر بزرگ ترین ابرقدرت دنیا - پس از آمریکا - ایستاد و جنایات استالین و خفقان حاکم بر جامعه شوروی سابق را افشا کرد . گر چه در آن زمان او را از رادگاه خود تبعید کردند . اما از آن جایی که مایه ای از آزادگی و حقانیت در انگیزه او بود، امروزه همه جهانیان او را پیروز این میدان نابرابر می دانند . بنابراین هرکس راه و منطق خود را حق و درست می داند، نباید از کمی باورمندان به مکتب خود بیمناک باشد ! در مکاتب فکری و فرهنگی آن چه مهم است « درستی راه » است ،نه « بسیاری همراه »!


نوشته شدهیک شنبه 3 مرداد 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر
   اشک


اشک ---------------------------------------------- #شفیعی_مطهر ---------------------------------------- از آن زیبا ترین شعرم وز آن سوزان ترین عشقم و سوزنده ترین حرفم گدازنده ترین دردم و از بالاترین پرواز شوقم و از نازک ترین احساس و ذوقم و از خالص ترین "گفتن" و از صادق ترین "لبخند" همه در کوره سرخ دلم آمیخته با جان و از تقطیر دل در قطره ای گرم و لطیف و پاک نامش "اشک " از پشت نگاهی گنگ بر سیمای زرد من فرو غلتید ! ----------------------------------------- گاه گویه های مطهر telegram.me/amotahar


نوشته شدهشنبه 2 مرداد 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

#دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب(334) « سمند قدرت » با « کمند نظارت » من « سَمَند قدرت » بدون « کمند نظارت » را دیدم ، که « افسار گسیخته » و « مهارآویخته »، « خودباخته » و « خویش ناشناخته »، به سوی « حصار انحصار » و « دار اقتدار » « می تازد » و خود و همه قلمروی مدیریت خویش را نابود « می سازد »! هیچ « انسان پرهیزگار » و « شهروند حق مدار » آن قدر« خودساخته» و « دل پرداخته » نیست، که در عرصه اجتماع به « حصار اقتدار دست یابد » و به سوی « انحصار ماندگار نشتابد »! بنابراین در اداره هر جامعه ، « آسایش انسانی » در گروی « پایش همگانی » است! در مدیریت « شهر آزاد » و « شهروند شاد »، تنها « راه تداوُم » ، « نظارت مردُم » است! « میز قدرت » باید زیر « مِهمیز نظارت » باشد! #شفیعی_مطهر -------------------------------------- سَمَند : اسب،اسب زردرنگ کمند : ریسمانی محکم که بر گردن و کمر دشمن یا جانور اندازند و وی را به بند درآورند مهار :عنان ،افسار،چوبی که در پره بینی شتر کنند و ریسمانی بر آن بندند آویخته: فروهشتن،رهاکردن،پایین انداختن،(مهارآویخته:افسار رهاشده) پرداختن: اداکردن،جلادادن،صیقل دادن ،زنگ بردن،مرتب کردن،آراستن،کامل کردن پایش : نظارت مِهمیز :مهار، آلتی فلزی که بر پاشنه چکمه وصل کنند و به وسیله آن اسب را به حرکت و جست و خیزدرآورند --------------------------------------- گاه گویه های مطهر telegram.me/amotahar


نوشته شدهشنبه 2 مرداد 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر

#دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب(333) ---------------------------------------------------------- از « اریکه غرور » تا « باریکه گور » ------------------------------------------------------ من یک ماهی « خودشیفته » و « دل فریفته » را دیدم که برای فرار از « موج » و قرار بر « اوج »، همه اعتماد خود را بر « هلال قُلّاب ریخت » و بر « چنگال عقاب آویخت ». او هوس داشت تا بر ماهیان « بخروشد» و بر دیگران « فخر فروشد». بدین سان به امید « سودِ سودا» ،« خطِّ خطا »را « پیمود» و به جای « دُرِّ دریا »،« بال بلا» را « آزمود»! « آرزوی برتری جویی » و « خوی پرهیاهویی »، نه تنها این « ماهی خوش خیال »،که هر « انسان بدسگال » را نیز از « اریکه غرور » به « باریکه گور »می کشاند! زنهار انسان ها را « حقیر نشماریم » و به ورطه « تحقیر نسپاریم »! ----------------------------------------------------- #شفیعی_مطهر ------------------------------------ سودا : دادوستد ،خرید و فروش، معامله بدسگال: بداندیش، بدفکر اریکه: تخت،سریر ورطه :زمین پست، هلاکت، چاه، مهلکه ------------------------------------------ گاه گویه های مطهر telegram.me/amotahar


نوشته شدهجمعه 1 مرداد 1395برچسب:, توسط سید علیرضا شفیعی مطهر
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.